|
brightest flame burns quickest
|
جرات کن
تا خودت و آنچه را که نیستی
در رویا ببینی
جرات کن
تا خودت و آنچه را که نداری
در رویا ببینی
جرات کن
تا خودت را همانگونه که واقعا هستی
در رویا ببینی
جرات کن
تا خودت را در رویا ببینی
و پس از بیداری
صورت رویای واقعی ات را
مشوی.
"مارگوت بیکل"
دوستم: این کتاب رو خوندی؟
من: نه.
چند صفحه از کتاب را جلویم ورق زد و صفحه ای را آورد که در آن کلی میخی نوشته بود! و گفت: اینو نخوندی؟
با دقت به خطوط کج و معوج میخی نگاه کردم و طوری که انگار دنبال کلمه خاصی میگردم انگشتم را روی کلماتش حرکت دادم. روی چند تا از میخ ها(!) مکث کردم و طوری که انگار کلمه کلیدی ای را پیدا کرده ام گفتم: آره. اتفاقا این کتیبه رو خونده بودم.
دوستم خندید و انتهای کتاب را به من نشان داد که ترجمه کتیبه ها به فارسی و انگلیسی نوشته شده بود.
گفتم : خوب چرا از اول این قسمتش رو نشون ندادی؟
گفت: آخه تا حالا اینجاشو نخوندم. اسکن اصلی کتیبه ها رو میخونم تا "میخیم" خوب شه!!!!!!!!!
این مقاله را حتما بخوانید:
- دوران سختی را می گذرانم. دندان نیشم را پر کرده ام و نمی توانم با لذت چای بنوشم. درک کنید. باور کنید. برای کسی که 24 ساعته شهوت چای دارد سخت است!
- از دندانپزشکی که برگشتم دوست شماره 3 حرف جالبی زد. گفت:"دندانهایت را تیز کردی؟" مدتها بود کسی با یک جمله هیجان زده ام نکرده بود.
- موضوع دیگری که این روزها آزارم می دهد مربوط است به نزدیک شدن به پایان خدمت مقدس! بخوانید:
(خارجی , خیابان , این روزها!)
- همه: چند وقت از خدمتت مونده؟
- من: حدود 1 ماه
- همه: (در حالی که چشمانشان از تعجب گشاد می شود) همش 1 ماه؟(چشمانشان به حالت عادی برمی گردد) چقدر زود گذشت.
- من: (نگاهی از روی تعجب بهشان می اندازم و جمله تکراری ای را تکرار میکنم) برای شما شاید.
اگر باز هم گریه کنی من هم به گریه می افتم" مارگو نشست و با حزن لبخندی زد. اشک ریختن فقط بر زیبایی اش می افزود. صورتش گر گرفته بود. چشم هایش برق می زد و قطره اشکی درشت در کناره ی بینی اش می لرزید: آلبینوس هرگز در عمرش اشک هایی به آن درشتی و براقی ندیده بود.
(( خنده در تاریکی - ولادیمیر ناباکوف ))
ناباکوف محبوب ترین و خارق العاده ترین کشف ادبی چند سال اخیرم است. با اینکه فقط دو کتاب (خنده در تاریکی و چشم) از این نویسنده خواندم شیفته قلم و فضای دنیایش شدم. یک دفتر داشتم که هر جمله , عبارت و حتی پاراگراف تاثیر گذار و زیبایی که در هر کتابی می خواندم در آن می نوشتم و با خواندن و مرور مکرر آن سعی می کردم نکات قابل توجه آن را کشف و ضبط کنم و خودم در نوشته هایم استفاده کنم. در واقع پیدا کردن شیمی جذابیت آن برایم نوعی کشف و شهود و خودآموزی بود. از وقتی که ناباکوف کبیر را کشف کرده ام نسخه دفتر مورد نظر به کلی پیچیده شده و آن را کنار گذاشته ام. چون اگر بخواهم ادامه دهم باید تمام متن کتابهایش را در آن بنویسم!
و این وسط نکته ای که آزارم می دهد این است که احساس می کنم خلق این جملات و کلمات و ترتیب و توالی معرکه آن , برای ناباکوف به راحتی آب خوردن است. تصویری که از او دارم این است که پشت میزش نشسته یک لیوان چای هم کنارش است و روزی 50 صفحه می نویسد و هنگام نوشتن هر از گاهی لبخند هم میزند که این لبخندش حسابی روی "نرو" است. نمی دانم دلیل این احساسم از روانی متن است یا از کوتاه بودن دستم در حتی نزدیک شدن به همچین نثر فوق العاده ای.
کتاب خنده در تاریکی که در حال حاضر مشغول خواندنش هستم که دیگر شورش را درآورده. بعضی مواقع طوری می شود که آنقدر به وجد می آیم که نمی توانم به خواندنش ادامه دهم . کتاب را گوشه ای می اندازم و می روم قدم می زنم یا به کار دیگری مشغول می شوم , در حالی که روحم را در کتاب و کلمات و فضایش جا می گذارم. دوست دارم فریاد بزنم. دوست دارم ناباکوف را بگیرم و کتکش بزنم و بهش فحش بدهم و با چوب آنقدر به سر و بدنش بکوبم که بمیرد. قلمش را از جیبش بکشم بیرون. در واقع از وجودش بکشم بیرون و آن را با دستم بالا بگیرم. نمایی از پایین نشان دهد که فقط دست من و قلم ناباکوف در آن باشد و خورشید هم در قاب تصویر باشد و با چنان قدرتی بتابد که چشم را کور کند و من احساس کنم به تمام آنچه که می خواستم رسیدم.
THE END
چند روز پیش کتابی خواندم از رئیس همه نویسنده های دنیا(!) فئودور داستایوفسکی. کتاب “خواب عمو جان” که استاد در سال 1859 نوشته و در آن بار دیگر تصویری قوی و تاثیرگذار از دنیای مالیخولیایی خودش ترسیم کرده. داستان درباره زن مقتدری است که اتفاقی ناگهانی در مسیر زندگی اش می افتد و ...
نکته ای که در این کتاب به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد موضوعی بود که در فصل یکی مانده به آخر کتاب ناگهان به آن اشاره کرد. ابتدا بخوانید:
“کسانی که دارای نفس ضعیف و پوشالی هستند و به اطاعت همیشگی عادت کرده اند و بالاخره تصمیم می گیرند عصبانی و هار بشوند و اعتراض کنند ، خلاصه ایستادگی به خرج دهند و در این امر پیگیر باشند ، همیشه حدودی برای استواری و پیگیری آنان تعیین شده است. اعتراض آنان نخست بسیار نیرومند و شدید است. این نیرومندی حتی تا سرحد حالت صرع می رسد. آنها از موانع نمی ترسند و با چشم هایی بسته به سوی آنها حمله ور می شوند و تقریبا پیوسته باری را که نمی توانستند به دوش بکشند انتخاب می کنند. ولی هنگامی که چنین انسانی به نقطه معینی می رسد ناگهان گویی از شخص خود می ترسد و با قیافه ای بهت زده در برابر این سوال وحشتناک « این دیگر چه کاری بود من کردم؟» متوقف می شود. زانو می زند ، پوزش می طلبد و استدعا می کند که همه چیز مانند سابق باشد و هرچه ممکن است زودتر ، هر چه ممکن است زودتر... “
مسایل اخلاقی و یا در واقع همان نکات روانشناسی در هر اثر ادبی وجود دارد. و نحوه بیان آن هم در هر اثر متفاوت است. معمولا در رمان پیام به صورت های غیر مستقیم بیان میشود و یا به صورت چند کلمه و حداکثر یکی دو جمله در متن می آید.از زبان اشخاص موجود در رمان می شنوی و یا عمل آنها به نوعی بیانگر آن نکته خواهد بود. اینکه بخواهی وسط روایت 7- 6 خط پیام بدهی و خواننده را از مسیر منحرف نکنی مهارت بالایی می خواهد. اما در اینجا داستایوفسکی آنچنان استادانه این کار را انجام داد که برای من این قسمت یکی از تاثیرگذارترین قسمتهای کتاب شد. درست مثل لحظه ای در سالن تئاتر که بازیگر برای گفتن دیالوگ مهمی رو به تماشاچیان ، اتفاقی به صورت تو نگاه میکند و تو را در جایت میخکوب میکند.
کتاب خواندنی ای بود. ولی از من می شنوید چاپ نشر سمیر را به هیچ وجه نخرید که علاوه بر ترجمه نصفه و نیمه و غلط های چاپی ، چند صفحه اش هم جابجا شده!!! و اگر به خاطر داستان جذاب کتاب نبود همان فصل اول و دوم به دلیل مشقت تحمل گافهای ناشر ، کتاب را رها می کردم.
- خوب , بعد از سربازی میخوای چیکار کنی؟
- زندگی!
زندگی خصوصی آقای بیدول
خانم بیدول از جایی كه نشسته بود شوهرش را نمی دید، اما دل تو دلش نبود حتم داشت شوهرش باز دارد یك كاری می كند.
همان طور كه چشمش به كتابش بود پرسید: «چی كار می كنی جورج»
«م م م»
«چت شده»
آقای بیدول نفسش را با لذتی كشدار بیرون داد: «پوووه نفسم رو نگه داشته بودم.»
خانم بیدول توی صندلی چرخید و به شوهرش نگاه كرد: آقای بیدول درست پشت سر او، سر جای مورد علاقه اش نشسته بود زیر لامپ ایوانی كه چشم اندازش خیابان های قدیمی نیویورك بود. آقای بیدول دوباره گفت: «نفسم رو نگه داشته بودم.»
خانم بیدول گفت: «خیلی خب، لطفا دیگه این كار رو نكن.» و دوباره برگشت سراغ كتابش. پنج دقیقه در سكوت گذشت.
«پواااه بله»
خانم بیدول گفت: «میشه لطفا بس كنی عصبی می شم.»
آقای بیدول گفت:«نمی فهمم. چه جوری عصبی می شی. نفس هم نمی تونم بكشم»
خانم بیدول گفت: «چرا، می تونی. ولی لازم نیست مث كودن ها نفست رو حبس كنی.»
خانم بیدول همیشه هر وقت عصبانی می شد از همین كلمه استفاده می كرد. آقای بیدول هم اصلا خوشش نمی آمد.
آقای بیدول، با لحن همیشگی اش كه مجبور بود همه چیز را برای زنش توضیح بدهد، كلافه گفت: «نفس عمیق ورزش خوبیه. تو هم باید تمرین كنی.»
خانم بیدول دوباره برگشت سراغ كتابش و گفت: «پس لطفا دور و بر من این كار رو نكن.»
هفته بعد، آقا و خانم بیدول به مهمانی خانه آقا و خانم كوان رفتند. مهمان ها گرم صحبت بودند...
اگر گذرتان به نمایشگاه کتاب افتاد حتما یک کتاب از شعرهای ریچارد براتیگان بخرید.
۲ کتابی که من پیدا کردم: ۱.دری لولا شده یه فراموشی ۲.کلاه کافکا
کتاب اول جامع و کامل تر از کتاب دوم است. ولی ترجمه های کتاب دوم پخته و روان تر بود.
به هر صورت سعی کنید از دستش ندهید.
هویج
به نظرم بهار 1968 زمان خوبی باشد
تا به خونهایمان رجوع كنیم
و ببینیم كه قلبهایمان چه چیزی را میگردانند
درست مثل این گلها و سبزیجات
كه هر روز رجوع میكنند به قلبهاشان
و میبیینند که خورشید انعكاس میدهد
مثل آیینهای بزرگ
اشتیاقشان به زیستن و زیبا بودن را
Anymore
چقدر خوب است
که صبح بیدار شوی
به تنهایی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
دوستش داری
وقتی دوستش نداری
دیگر
.
یا به اندازه تلاشت آرزو کن.
سال خوبی داشته باشید و به هرآنچه میخواهید برسید.