|
brightest flame burns quickest
|
- دوران سختی را می گذرانم. دندان نیشم را پر کرده ام و نمی توانم با لذت چای بنوشم. درک کنید. باور کنید. برای کسی که 24 ساعته شهوت چای دارد سخت است!
- از دندانپزشکی که برگشتم دوست شماره 3 حرف جالبی زد. گفت:"دندانهایت را تیز کردی؟" مدتها بود کسی با یک جمله هیجان زده ام نکرده بود.
- موضوع دیگری که این روزها آزارم می دهد مربوط است به نزدیک شدن به پایان خدمت مقدس! بخوانید:
(خارجی , خیابان , این روزها!)
- همه: چند وقت از خدمتت مونده؟
- من: حدود 1 ماه
- همه:(در حالی که چشمانشان از تعجب گشاد می شود) همش 1 ماه؟(چشمانشان به حالت عادی برمی گردد) چقدر زود گذشت.
- من: (نگاهی از روی تعجب بهشان می اندازم و جمله تکراری ای را تکرار میکنم) برای شما شاید.
اگر باز هم گریه کنی من هم به گریه می افتم" مارگو نشست و با حزن لبخندی زد. اشک ریختن فقط بر زیبایی اش می افزود. صورتش گر گرفته بود. چشم هایش برق می زد و قطره اشکی درشت در کناره ی بینی اش می لرزید: آلبینوس هرگز در عمرش اشک هایی به آن درشتی و براقی ندیده بود.
(( خنده در تاریکی - ولادیمیر ناباکوف ))
ناباکوف محبوب ترین و خارق العاده ترین کشف ادبی چند سال اخیرم است. با اینکه فقط دو کتاب (خنده در تاریکی و چشم) از این نویسنده خواندم شیفته قلم و فضای دنیایش شدم. یک دفتر داشتم که هر جمله , عبارت و حتی پاراگراف تاثیر گذار و زیبایی که در هر کتابی می خواندم در آن می نوشتم و با خواندن و مرور مکرر آن سعی می کردم نکات قابل توجه آن را کشف و ضبط کنم و خودم در نوشته هایم استفاده کنم. در واقع پیدا کردن شیمی جذابیت آن برایم نوعی کشف و شهود و خودآموزی بود. از وقتی که ناباکوف کبیر را کشف کرده ام نسخه دفتر مورد نظر به کلی پیچیده شده و آن را کنار گذاشته ام. چون اگر بخواهم ادامه دهم باید تمام متن کتابهایش را در آن بنویسم!
و این وسط نکته ای که آزارم می دهد این است که احساس می کنم خلق این جملات و کلمات و ترتیب و توالی معرکه آن , برای ناباکوف به راحتی آب خوردن است. تصویری که از او دارم این است که پشت میزش نشسته یک لیوان چای هم کنارش است و روزی 50 صفحه می نویسد و هنگام نوشتن هر از گاهی لبخند هم میزند که این لبخندش حسابی روی "نرو" است. نمی دانم دلیل این احساسم از روانی متن است یا از کوتاه بودن دستم در حتی نزدیک شدن به همچین نثر فوق العاده ای.
کتاب خنده در تاریکی که در حال حاضر مشغول خواندنش هستم که دیگر شورش را درآورده. بعضی مواقع طوری می شود که آنقدر به وجد می آیم که نمی توانم به خواندنش ادامه دهم . کتاب را گوشه ای می اندازم و می روم قدم می زنم یا به کار دیگری مشغول می شوم , در حالی که روحم را در کتاب و کلمات و فضایش جا می گذارم. دوست دارم فریاد بزنم. دوست دارم ناباکوف را بگیرم و کتکش بزنم و بهش فحش بهم و با چوب آنقدر به سر و بدنش بکوبم که بمیرد. قلمش را از جیبش بکشم بیرون. در واقع از وجودش بکشم بیرون و آن را با دستم بالا بگیرم. نمایی از پایین نشان دهد که فقط دست من و قلم ناباکوف در آن باشد و خورشید هم در قاب تصویر باشد و با چنان قدرتی بتابد که چشم را کور کند و من احساس کنم به تمام آنچه که می خواستم رسیدم.
THE END
چند روز پیش کتابی خواندم از رئیس همه نویسنده های دنیا(!) فئودور داستایوفسکی. کتاب “خواب عمو جان” که استاد در سال 1859 نوشته و در آن بار دیگر تصویری قوی و تاثیرگذار از دنیای مالیخولیایی خودش ترسیم کرده. داستان درباره زن مقتدری است که اتفاقی ناگهانی در مسیر زندگی اش می افتد و ...
نکته ای که در این کتاب به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد موضوعی بود که در فصل یکی مانده به آخر کتاب ناگهان به آن اشاره کرد. ابتدا بخوانید:
“کسانی که دارای نفس ضعیف و پوشالی هستند و به اطاعت همیشگی عادت کرده اند و بالاخره تصمیم می گیرند عصبانی و هار بشوند و اعتراض کنند ، خلاصه ایستادگی به خرج دهند و در این امر پیگیر باشند ، همیشه حدودی برای استواری و پیگیری آنان تعیین شده است. اعتراض آنان نخست بسیار نیرومند و شدید است. این نیرومندی حتی تا سرحد حالت صرع می رسد. آنها از موانع نمی ترسند و با چشم هایی بسته به سوی آنها حمله ور می شوند و تقریبا پیوسته باری را که نمی توانستند به دوش بکشند انتخاب می کنند. ولی هنگامی که چنین انسانی به نقطه معینی می رسد ناگهان گویی از شخص خود می ترسد و با قیافه ای بهت زده در برابر این سوال وحشتناک « این دیگر چه کاری بود من کردم؟» متوقف می شود. زانو می زند ، پوزش می طلبد و استدعا می کند که همه چیز مانند سابق باشد و هرچه ممکن است زودتر ، هر چه ممکن است زودتر... “
مسایل اخلاقی و یا در واقع همان نکات روانشناسی در هر اثر ادبی وجود دارد. و نحوه بیان آن هم در هر اثر متفاوت است. معمولا در رمان پیام به صورت های غیر مستقیم بیان میشود و یا به صورت چند کلمه و حداکثر یکی دو جمله در متن می آید.از زبان اشخاص موجود در رمان می شنوی و یا عمل آنها به نوعی بیانگر آن نکته خواهد بود. اینکه بخواهی وسط روایت 7- 6 خط پیام بدهی و خواننده را از مسیر منحرف نکنی مهارت بالایی می خواهد. اما در اینجا داستایوفسکی آنچنان استادانه این کار را انجام داد که برای من این قسمت یکی از تاثیرگذارترین قسمتهای کتاب شد. درست مثل لحظه ای در سالن تئاتر که بازیگر برای گفتن دیالوگ مهمی رو به تماشاچیان ، اتفاقی به صورت تو نگاه میکند و تو را در جایت میخکوب میکند.
کتاب خواندنی ای بود. ولی از من می شنوید چاپ نشر سمیر را به هیچ وجه نخرید که علاوه بر ترجمه نصفه و نیمه و غلط های چاپی ، چند صفحه اش هم جابجا شده!!! و اگر به خاطر داستان جذاب کتاب نبود همان فصل اول و دوم به دلیل مشقت تحمل گافهای ناشر ، کتاب را رها می کردم.
- خوب , بعد از سربازی میخوای چیکار کنی؟
- زندگی!
زندگی خصوصی آقای بیدول
خانم بیدول از جایی كه نشسته بود شوهرش را نمی دید، اما دل تو دلش نبود حتم داشت شوهرش باز دارد یك كاری می كند.
همان طور كه چشمش به كتابش بود پرسید: «چی كار می كنی جورج»
«م م م»
«چت شده»
آقای بیدول نفسش را با لذتی كشدار بیرون داد: «پوووه نفسم رو نگه داشته بودم.»
خانم بیدول توی صندلی چرخید و به شوهرش نگاه كرد: آقای بیدول درست پشت سر او، سر جای مورد علاقه اش نشسته بود زیر لامپ ایوانی كه چشم اندازش خیابان های قدیمی نیویورك بود. آقای بیدول دوباره گفت: «نفسم رو نگه داشته بودم.»
خانم بیدول گفت: «خیلی خب، لطفا دیگه این كار رو نكن.» و دوباره برگشت سراغ كتابش. پنج دقیقه در سكوت گذشت.
«پواااه بله»
خانم بیدول گفت: «میشه لطفا بس كنی عصبی می شم.»
آقای بیدول گفت:«نمی فهمم. چه جوری عصبی می شی. نفس هم نمی تونم بكشم»
خانم بیدول گفت: «چرا، می تونی. ولی لازم نیست مث كودن ها نفست رو حبس كنی.»
خانم بیدول همیشه هر وقت عصبانی می شد از همین كلمه استفاده می كرد. آقای بیدول هم اصلا خوشش نمی آمد.
آقای بیدول، با لحن همیشگی اش كه مجبور بود همه چیز را برای زنش توضیح بدهد، كلافه گفت: «نفس عمیق ورزش خوبیه. تو هم باید تمرین كنی.»
خانم بیدول دوباره برگشت سراغ كتابش و گفت: «پس لطفا دور و بر من این كار رو نكن.»
هفته بعد، آقا و خانم بیدول به مهمانی خانه آقا و خانم كوان رفتند. مهمان ها گرم صحبت بودند...
اگر گذرتان به نمایشگاه کتاب افتاد حتما یک کتاب از شعرهای ریچارد براتیگان بخرید.
۲ کتابی که من پیدا کردم: ۱.دری لولا شده یه فراموشی ۲.کلاه کافکا
کتاب اول جامع و کامل تر از کتاب دوم است. ولی ترجمه های کتاب دوم پخته و روان تر بود.
به هر صورت سعی کنید از دستش ندهید.
هویج
به نظرم بهار 1968 زمان خوبی باشد
تا به خونهایمان رجوع كنیم
و ببینیم كه قلبهایمان چه چیزی را میگردانند
درست مثل این گلها و سبزیجات
كه هر روز رجوع میكنند به قلبهاشان
و میبیینند که خورشید انعكاس میدهد
مثل آیینهای بزرگ
اشتیاقشان به زیستن و زیبا بودن را
Anymore
چقدر خوب است
که صبح بیدار شوی
به تنهایی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
دوستش داری
وقتی دوستش نداری
دیگر
.
یا به اندازه تلاشت آرزو کن.
سال خوبی داشته باشید و به هرآنچه میخواهید برسید.
در ادامه سیر فیلم دیدن های متوالی فیلمی از میشائیل هانکه را انتخاب کردم با نام Funny games محصول ۱۹۹۷. با توجه به فیلم قبلی که از هانکه دیده بودم(Cache) , حدس میزدم که این بار هم با فیلمی متفاوت روبرو شوم ولی نه تا این اندازه.
فیلم با نمایی طولانی از حرکت یک ماشین در یک جاده جنگلی در حالی که قایقی هم به پشتش وصل بود شروع شـد. با توجـه به این شروع که البته قبلا نظیـرش را در چنـد فـیلم از جمله Shining دیده ایم , تقریبا میشد حدس زد که باز هم به نوعی مسئله اسارت انسان در میان ذات امیال و غرایزش مورد بحث خواهد بود.
فکر کنم اولین بار در فیلم Shining بود که کوبریک از این نما برای شروع فیلمش استفاده کرد. زیبایی جنگل و جاده های کوهستانی از یک سو و احساس تنهایی و محصور و مغلوب بودن در برابر طبیعت(که در واقع نماد طبیعت و ذات انسان است) از سوی دیگر این صحنه را به صحنه ای ملموس و طبیعی بدل کرده که البـتـه در عیـن حال احسـاس میـکنیـد که گریـزی از آن نیسـت و به شـدت ماشیـن و سرنشینانش را در بر گرفته.
به هنر سرشار هانکه دقت کنید که با بستن یک قایق به پشت ماشین چه پارادوکس جالبی به وجود آورده. اینکه قایق نماد چیست و بستن آن به پشت ماشین و حرکت آن در جاده برای چه بود , دیگر به عهده خودتان.
اگر بخواهم به تمام این موارد اشاره کنم باید یک کتاب بنویسم. البته بی دلیل هم نیست. چرا که هانکه کارگردانی است که با همان تعداد معدود فیلمهایش نظر خیلی از منتقدان را به خود جلب کرده.
هضم فیلم اولش (Cache) برای من یک هفته طول کشید. از سینما که بیرون آمدم گیج بودم. یک هفته تمام ذهنم درگیر بود که چرا و چرا و چرا....
البته در کل هانکه فیلمساز داستانگویی نیست.مثلا اسکورسزی اعتبارش را از روایت های استادانه اش دارد که در بطن آن وجه انسانی آن هم بروز میکند. ولی هانکه درست در نقطه مقابل قرار دارد. اصلا قرار نیست داستان روایت کند. در واقع مضمون و جوهره اصلی فیلم که معمولا احساسات و غرایز انسان است خودبخود داستانی را شکل میدهد و روایت میکند.
موضوع داستان درباره خشونت است. خشونتی غیر قابل تحمل. که تحملش برای بیننده به شدت زجر آور و ناراحت کننده است. در این فیلم نه دستی قطع میشود و نه پایی اره میشود. بلکه روح چند انسان مورد تجاوز قرار میگیرد که صحنه هایی شنیع و غیر قابل تحمل را شکل میدهد. حتی بازی هایی که در آن برای خانواده مورد تجاوز طرح میشود دردناک و به برای بیننده شدت زجر آور است.
بعد از دیدن این فیلم حس بسیار بدی در من به وجود آمد که تا ساعتها ادامه داشت. که البته استاد شجریان زحمتش را کشید و برطرفش کرد!
رفتم که در سایت IMDB نظرم را درباره این فیلم بنویسم که به دو نظر جالب برخوردم که چکیده آن را در زیر میخوانید:
یکی به شدت از فیلم انتقاد کرده بود و آن را سادیسم و مازوخیسم معرفی کرده و گفته بود کسی که این فیلم را ساخته دیوانه است و چه و چه.
یکی دیگر در جواب او نوشته بود که اگر کارگردان فیلم سادیست داشته, تو چرا نشستی و تا آخر فیلم را تماشا کردی؟ مگر اختیارش را نداشتی که از سالن سینما یا از جلوی تلویزیون بلند شوی؟ پس تو هم ناخودآگاه سعی در ارضای امیال درونی خود بودی... و در ادامه نکات جالبی درباره فلسفه خشونت هم مطرح کرده بود که از حوصله بحث خارج است.
تماشای این فیلم را فقط موقعی توصیه میکنم که مطمئن باشید بعدش قرار است 4-3 ساعتی خوش بگذرانید.
نکته دیگر اینکه در فیلمهای هانکه هیچوقت دنبال سرانجام داستان نگردید. به سرانجام احساس آدمهای فیلم به همدیگر و شدت تغییر آن در درونشان توجه کنید.
پ.ن.۱: همه انسانها در درون خود میلی به نام خشونت دارند. فقط نحوه ارضایش متفاوت است.

پ.ن۲: الان که نوشتن این پست تمام شد به یک نکته جالب برخوردم. نسخه جدید این فیلم که در واقع ورژن آمریکایی آن است در سال ۲۰۰۷ با بازی نائومی واتس ساخته شد. پوستر فیلم را در بالا مشاهده میکنید. عجیب است که خود میشائیل هانکه هم کارگردانی کرده. تا حالا به همچین چیز مسخره ای برنخورده بودم که بازسازی یک فیلم با همان شکل و شمایل دوباره توسط خود کارگردان صورت بگیرد. این هم یکی دیگر از عجایب هالیوود!