تبليغاتX
درست وسط آسمون و زمین
brightest flame burns quickest
داستان کوتاه زیاد خوندم. خیلی خوندم. اما واقعا "زندگی خصوصی آقای بیدول" اثر "جیمز تربر" چیز دیگری بود. حتما بخونید.

زندگی خصوصی آقای بیدول

خانم بیدول از جایی كه نشسته بود شوهرش را نمی دید، اما دل تو دلش نبود حتم داشت شوهرش باز دارد یك كاری می كند.
همان طور كه چشمش به كتابش بود پرسید: «چی كار می كنی جورج»
«م م م»
«چت شده»
آقای بیدول نفسش را با لذتی كشدار بیرون داد: «پوووه نفسم رو نگه داشته بودم.»
خانم بیدول توی صندلی چرخید و به شوهرش نگاه كرد: آقای بیدول درست پشت سر او، سر جای مورد علاقه اش نشسته بود زیر لامپ ایوانی كه چشم اندازش خیابان های قدیمی نیویورك بود. آقای بیدول دوباره گفت: «نفسم رو نگه داشته بودم.»
خانم بیدول گفت: «خیلی خب، لطفا دیگه این كار رو نكن.» و دوباره برگشت سراغ كتابش. پنج دقیقه در سكوت گذشت.
«پواااه بله»
خانم بیدول گفت: «میشه لطفا بس كنی عصبی می شم.»
آقای بیدول گفت:«نمی فهمم. چه جوری عصبی می شی. نفس هم نمی تونم بكشم»
خانم بیدول گفت: «چرا، می تونی. ولی لازم نیست مث كودن ها نفست رو حبس كنی.»
خانم بیدول همیشه هر وقت عصبانی می شد از همین كلمه استفاده می كرد. آقای بیدول هم اصلا خوشش نمی آمد.
آقای بیدول، با لحن همیشگی اش كه مجبور بود همه چیز را برای زنش توضیح بدهد، كلافه گفت: «نفس عمیق ورزش خوبیه. تو هم باید تمرین كنی.»
خانم بیدول دوباره برگشت سراغ كتابش و گفت: «پس لطفا دور و بر من این كار رو نكن.»
هفته بعد، آقا و خانم بیدول به مهمانی خانه آقا و خانم كوان رفتند. مهمان ها گرم صحبت بودند...

متن کامل

 

+ نوشته شده در  2 Jul 2008ساعت 6:0 PM  توسط محمد  | 

یادش بخیر اوایل که DVDها زیر نویس میشد فقط افراد معدودی بلد بودند زیرنویس کنند. معمولا هم زیرنویس ها خوب بود. ولی این روزها که هر کسی از خانه اش قهر میکند یک برنامه زیرنویس نصب میکند و شروع میکند به زیرنویس کردن فیلمهای روز دنیا. آن هم چه زیرنویس هایی. نه سر دارد و نه ته. اصلا مشخص نیست این کلمات از کجا آمده اند..

   از یکی از همین آدمهایی که DVD زیر نویس میکنند پرسیدم چطور زیر نویس میکنی؟ گفت: فیلمنامه فیلم را به زبان فارسی می خرم و از روی آن زیرنویس میکنم. ولی خوب همانطوری که میدانید فیلمنامه اغلب اوقات در زمان اجرا تغییر میکند و معمولا با اسکریپت تفاوت دارد. و به این نکته هم توجه کنید که این فرد هیچ بویی از زبان انگلیسی و ترجمه نبرده و با جابجا شدن چند جمله چه زیرنویس جالبی نوشته میشود.

البته خدا را شکر کلاس زبانهایی که وقتی کوچکتر بودیم میرفتیم حالا به کمکمان آمده. ولی وقتی این فیلمها را با چند نفر دیگر تماشا میکنم که به زیرنویس وابسته هستند واقعا سر در نمی آورم که اینها چگونه متوجه منظور فیلم میشوند.

چند نمونه از شاهکارهای دوستان زیرنویس:

 

I used to date with bride:

سابقا از تاریخ عروس استفاده می کردم!

 

Let me see:

اجازه بده و منو ببین!!

 

See you in six month for a routine stabbing:

میبینم تو را برای یک چاقو کشی عادی در 6 ماه!!!!!!

 

You’re acting some kind of strange:

تو بعضی مواقع با غریبه ها مهربان هستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

     و صدها مورد دیگر که به قول یکی از دوستان این روزها فیلم رمانتیک هم که ببینیم میتوانیم کلی بابت این زیرنویس ها بخندیم! واقعا انگار این آدمها هیچ بویی از زبان انگلیسی نبرده اند. در واقع برای زیرنویس کردن یک فیلم فقط دانستن معنی کلمات آن کافی نیست. زیرنویس کردن احتیاج به اطلاعات عمومی بسیار بالا (مثل فیلم کد داوینچی) و تسلط کامل بر اصطلاحات انگلیسی دارد. علاوه بر همه اینها باید فن ترجمه بلد بود. در واقع بعضی مواقع ترجمه یک کلمه را باید در یک جمله نوشت و بالعکس.ولی با این وضعیتی که صنعت زیرنویس(!) مشغول پیشرفت است معلوم نیست از کجا سر در خواهیم آورد!

 

البته چند نفر هم هستند که کارشان واقعا حرف ندارد. از جمله M.A.N

 

پ.ن.1. چند وقت پیش با یکی از دوستان مشغول تماشای فیلم بودیم. اتفاقا از آن فیلمهایی بود که خوب زیرنویس شده بود. هر اتفاقی که می افتاد میپرسید: این چی بود؟ این کی بود؟ این کجا بود؟ در واقع هیچی از فیلم نمیفهمید و انگار رابطه بین آدمهای فیلم را درک نمیکرد. بهش گفتم تو علاوه بر زیرنویس به بالانویس(!) هم احتیاج داری که فیلم را برایت توضیح دهد. مثلا وقتی یکی وارد اتاق شد بنویسد: شخصی که هم اکنون وارد اتاق شد برادر شخصیت اصلی فیلم میباشد. همانی که در دو سکانس پیش در موردش صحبت شد. او در سال 1983 در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. کودکی اش را نزد ...!

 

پ.ن.2. بعضی موقع فکر میکنم اینهایی که زیرنویس میکنند واقعا خجالت نمیکشند یا واقعا نمیفهمند چه غلطی دارند میکنند؟ بالاخره آدم از مقدار دانش خودش که اطلاع دارد.

 

پ.ن.3. برای همه آنهایی که برای دیدن فیلم به زیرنویس وابسته هستند آرزوی صبر و شکیبایی دارم. خدا بهتان صبر بدهد.  

 

 

+ نوشته شده در  22 Jun 2008ساعت 11:4 AM  توسط محمد  | 

پیشنهاد کتاب:

اگر گذرتان به نمایشگاه کتاب افتاد حتما یک کتاب از شعرهای ریچارد براتیگان بخرید.

۲ کتابی که من پیدا کردم: ۱.دری لولا شده یه فراموشی ۲.کلاه کافکا

کتاب اول جامع و کامل تر از کتاب دوم است. ولی ترجمه های کتاب دوم پخته و روان تر بود.

به هر صورت سعی کنید از دستش ندهید.



هویج

 

به نظرم بهار 1968 زمان خوبی باشد

تا به خون‌هایمان رجوع كنیم

و ببینیم كه قلب‌هایمان چه چیزی را می‌گردانند

درست مثل این گل‌ها و سبزیجات

كه هر روز رجوع می‌كنند به قلب‌هاشان

و می‌بیینند که خورشید انعكاس می‌دهد

مثل آیینه‌ای بزرگ

اشتیاق‌شان به زیستن و زیبا بودن را

 

 

 

Anymore

 

چقدر خوب است

که صبح بیدار شوی

به تنهایی

و مجبور نباشی به کسی بگویی

دوستش داری

وقتی دوستش نداری

دیگر

 

.

+ نوشته شده در  6 May 2008ساعت 1:4 PM  توسط محمد  | 

یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن

یا به اندازه تلاشت آرزو کن.

 

سال خوبی داشته باشید و به هرآنچه میخواهید برسید.

+ نوشته شده در  21 Mar 2008ساعت 0:32 AM  توسط محمد  | 

در ادامه سیر فیلم دیدن های متوالی فیلمی از میشائیل هانکه را انتخاب کردم با نام Funny games محصول ۱۹۹۷. با توجه به فیلم قبلی که از هانکه دیده بودم(Cache) , حدس میزدم که این بار هم با فیلمی متفاوت روبرو شوم ولی نه تا این اندازه.

فیلم با نمایی طولانی از حرکت یک ماشین در یک جاده جنگلی در حالی که قایقی هم به پشتش وصل بود شروع شـد. با توجـه به این شروع که البته قبلا نظیـرش را در چنـد فـیلم از جمله Shining دیده ایم , تقریبا میشد حدس زد که باز هم به نوعی مسئله اسارت انسان در میان ذات امیال و غرایزش مورد بحث خواهد بود. 

فکر کنم اولین بار در فیلم Shining بود که کوبریک از این نما برای شروع فیلمش استفاده کرد. زیبایی جنگل و جاده های کوهستانی از یک سو و احساس تنهایی و محصور و مغلوب بودن در برابر طبیعت(که در واقع نماد طبیعت و ذات انسان است) از سوی دیگر این صحنه را به صحنه ای ملموس و طبیعی بدل کرده که البـتـه در عیـن حال احسـاس میـکنیـد که گریـزی از آن نیسـت و به شـدت ماشیـن و سرنشینانش را در بر گرفته.

به هنر سرشار هانکه دقت کنید که با بستن یک قایق به پشت ماشین چه پارادوکس جالبی به وجود آورده. اینکه قایق نماد چیست و بستن آن به پشت ماشین و حرکت آن در جاده برای چه بود , دیگر به عهده خودتان.

اگر بخواهم به تمام این موارد اشاره کنم باید یک کتاب بنویسم. البته بی دلیل هم نیست. چرا که هانکه کارگردانی است که با همان تعداد معدود فیلمهایش نظر خیلی از منتقدان را به خود جلب کرده.

هضم فیلم اولش (Cache) برای من یک هفته طول کشید. از سینما که بیرون آمدم گیج بودم. یک هفته تمام ذهنم درگیر بود که چرا و چرا و چرا....

البته در کل هانکه فیلمساز داستانگویی نیست.مثلا اسکورسزی اعتبارش را از روایت های استادانه اش دارد که در بطن آن وجه انسانی آن هم بروز میکند. ولی هانکه درست در نقطه مقابل قرار دارد. اصلا قرار نیست داستان روایت کند. در واقع مضمون و جوهره اصلی فیلم که معمولا احساسات و غرایز انسان است خودبخود داستانی را شکل میدهد و روایت میکند.

موضوع داستان درباره خشونت است. خشونتی غیر قابل تحمل. که تحملش برای بیننده به شدت زجر آور و ناراحت کننده است. در این فیلم نه دستی قطع میشود و نه پایی اره میشود. بلکه روح چند انسان مورد تجاوز قرار میگیرد که صحنه هایی شنیع و غیر قابل تحمل را شکل میدهد. حتی بازی هایی که در آن برای خانواده مورد تجاوز طرح میشود دردناک و به برای بیننده شدت زجر آور است. 

بعد از دیدن این فیلم حس بسیار بدی در من به وجود آمد که تا ساعتها ادامه داشت. که البته استاد شجریان زحمتش را کشید و برطرفش کرد!

رفتم که در سایت IMDB نظرم را درباره این فیلم بنویسم که به دو نظر جالب برخوردم که چکیده آن را در زیر میخوانید:

یکی به شدت از فیلم انتقاد کرده بود و آن را سادیسم و مازوخیسم معرفی کرده و گفته بود کسی که این فیلم را ساخته دیوانه است و چه و چه.

یکی دیگر در جواب او نوشته بود که اگر کارگردان فیلم سادیست داشته, تو چرا نشستی و تا آخر فیلم را تماشا کردی؟ مگر اختیارش را نداشتی که از سالن سینما یا از جلوی تلویزیون بلند شوی؟ پس تو هم ناخودآگاه سعی در ارضای امیال درونی خود بودی... و در ادامه نکات جالبی درباره فلسفه خشونت هم مطرح کرده بود که از حوصله بحث خارج است.

تماشای این فیلم را فقط موقعی توصیه میکنم که مطمئن باشید بعدش قرار است 4-3 ساعتی خوش بگذرانید.

نکته دیگر اینکه در فیلمهای هانکه هیچوقت دنبال سرانجام داستان نگردید. به سرانجام احساس آدمهای فیلم به همدیگر و شدت تغییر آن در درونشان توجه کنید.

پ.ن.۱: همه انسانها در درون خود میلی به نام خشونت دارند. فقط نحوه ارضایش متفاوت است.

                                        

پ.ن۲: الان که نوشتن این پست تمام شد به یک نکته جالب برخوردم. نسخه جدید این فیلم که در واقع ورژن آمریکایی آن است در سال ۲۰۰۷ با بازی نائومی واتس ساخته شد. پوستر فیلم را در بالا مشاهده میکنید. عجیب است که خود میشائیل هانکه هم کارگردانی کرده. تا حالا به همچین چیز مسخره ای برنخورده بودم که بازسازی یک فیلم با همان شکل و شمایل دوباره توسط خود کارگردان صورت بگیرد. این هم یکی دیگر از عجایب هالیوود!

                                         

+ نوشته شده در  5 Mar 2008ساعت 1:7 AM  توسط محمد  | 

نمیدانم چقدر از ماجرای درگیری وزارت ارشاد با تهیه کنندگان و عوامل فیلم سنتوری مطلع هستید. اگر خبر ندارید اینجا  و اینجا را بخوانید.

                                    

آنقدر اهالی هنر از اکران نشدن فیلم سنتوری و طریقه برخورد با این فیلم و عواملش ناراحتند که امکان ندارد روزنامه ای یا سایت خبری ای را باز کنید و خبری از سنتوری به چشمتان نخورد.

در این آشفته بازار سینمای ایران همین را کم داشتیم که فرصت تماشای یکی از معدود فیلمهای تماشایی این سالها را روی پرده سینما از دست بدهیم. CDو DVD فیلم همه جا موجود است. همه جا !

اصلا برای چه به سینما برویم؟ وقتی تلویزیونمان سریالهایی مثل جواهری در قصر(همان دوشیزه یانگوم), کلید اسرار, پلیس موتورسوار, امپراطور دریا و ... را پخش میکند مگر خدای نکرده عقل از ما زایل شده که برویم سینما و فیلمهای پیش پا افتاده ای مثل سنتوری ببینیم؟

البته از ارزش سریالهایی مثل پرستاران, شهریار, روزگار قریب, یک مشت پر عقاب و چند سریال دیگر نباید بگذریم.( که اگر این سریالها و شبکه 4 را هم از تلویزیونمان بگیریم که دیگر چیزی نمیماند)

آنقدر در مورد سنتوری گفته اند که دیگر چیزی برای توضیح نمیماند جز تاسف و تاثر. حیف شد

 

 

یک خبر بد:

اسپیلبرگ بالاخره پس از کش و قوس های فراوان سمت مشاور هنری المپیک چین را نپذیرفت. دلایل سیاسی مانع از پذیرفتن این سمت شد. متن کامل خبر را اینجا بخوانید.   حیف شد.

 

And The Oscar Goes To

بالاخره اسکار هم برگزار شد و برندگان امسال(که از همیشه قابل پیش بینی تر بودند) مجسمه های خود را به خانه بردند.

از نکات جالب به جز جایزه گرفتن برادران کوئن(که واقعا شیفته آثار و در واقع نگاهشان هستم) آن هم از دست مارتین اسکورسزی, تقریبا به هیچ چیز خاصی نمیتوان اشاره کرد. از شوخی های بی مزه جان استوارت گرفته تا کلیپ های بی خاصیت و انتخاب نه چندان بزرگی برای اسکار افتخاری. البته امسال انتظار زیادی هم نمیشد از این مراسم داشت. با توجه به اعتصاب نویسندگان و شکست آمریکا در عراق و هیاهوی انتخابات آمریکا و محافظه کاری در تمام جوانب گرفته تا باران روز قبل از مراسم همین هم کار بزرگی بود. ولی در هر حال اسکار است دیگر. کاریش نمیشود کرد. در همه حال با عظمت و بزرگ است و سایه اش همه جا را فرا میگیرد.

نکته جالب در جایزه های بازیگری امسال این بود که هر 4 برنده اسکار بازیگری اروپایی بودند. برادران کوئن هم به حق , به حق خود رسیدند. فیلم " اینجا جای پیرمردها نیست " هم با 4 جایزه گل سرسبد فیلمهای امسال بود.

این اسکار هم تمام شد. ولی نکته جالبی که امسال به شدت ملموس و غیر قابل انکار بود نقش تبلیغات در بردن جوایز بود.عوامل فیلم "اینجا جای پیرمردها نیست" آنقدر تبلیغات کرده بودند که علیرغم شایستگی بعید بود کسی به فیلم دیگری حتی فکر کند.

 

+ نوشته شده در  27 Feb 2008ساعت 0:12 AM  توسط محمد  | 

                    

۱.خوشبختانه بالاخره اعتصاب انجمن نویسندگان شکست و تا چند روز دیگر شاهد برگزاری مراسم اسکار خواهیم بود.

میتوانید نامزدهای اسکار را اینجا ببینید و اگر در سایت IMDB عضو هستید در نظر سنجی شرکت کنید. نتایج نظرسنجی را هم میتوانید اینجا ببینید.

برای دیدن سایت رسمی مراسم اسکار هم اینجا را کلیک کنید.

                       

۲. محمد رضا شجریان هم چند روز پیش به سلامت از بیمارستان مرخص شد.

به گفته پزشکان مشکل ریه استاد برطرف شد. متن کامل خبر را اینجا بخوانید.

                

 

۳. قرار شد DVD "سفری شخصی با مارتین اسکورسزی در فیلمهای آمریکایی" تا آخر هفته به دستم برسد. تماشای این مستند دیگر داشت برایم تبدیل به یک رویا میشد.

                      

 

۴. به استحضار "یکان یکان خوانندگان جان" برسانم که برنامه "دو قدم مانده به صبح" شب به شب پر بارتر و زیباتر میشود. از اجرای دلنشین صالح علا گرفته تا آن دکور عجیب و غریب و مهمانان حرفه ای.

۵. شدیدا پیشنهاد میکنم The Hire  که مجموعه ۸ فیلم کوتاه ۵ دقیقه ای به سفارش شرکت BMW و کارگردانی ۸ کارگردان بزرگ دنیاست(آلخاندرو گونزالس ایناریتو, تونی اسکات,آنگ لی, جان وو ...) را تماشا کنید.

همه روی یک DVD با بازی Clive Owen. پشت صحنه و مصاحبه با کارگردان ها و Commentary به صورت زیرنویس هم از ویژگیهای DVD فیلم است.

 

خوشحال باش !

+ نوشته شده در  18 Feb 2008ساعت 1:19 AM  توسط محمد  | 

امروز مشغول مطالعه یک کتاب عکاسی بودم که به مطلب جالبی برخوردم. نوشته بود:

""اگر نمیدانید با دست های سوژه خود چه کنید بهتر است دستانش را پشتش قایم کنید""

البته پیش تر در چند کتاب درباره نقاشی هم با این مطلب مواجه شده بودم ولی این دفعه طرز بیانش خیلی مرا تحت تاثیر قرار داد.

دو تا از مهمترین اعضای بدن برای به تصویر کشیدن احساس در آثار هنری(عکس و نقاشی و فیلم و ...) "چشم" و "دست" است.

اگر اهل سینما هستید احتمالا حضور پر رنگ دست در آثار برسون توجهتان را جلب کرده. اگر اهل نقاشی هستید که تابلوی معروف داوینچی را بارها و بارها دیده اید. اگر هم اهل هنر خاصی نیستید کافی است به عکسهای خود رجوع کنید و خواهید دید که حالت دستهای شما در هر عکس به نوعی بیانگر حالات روحی شما در آن زمان بوده...

 

 

به عکسهای زیر توجه کنید , منظورم را بیشتر متوجه میشوید.

CLive owen, all hands

Emily blunt's hands [1] [2] a

+ نوشته شده در  13 Feb 2008ساعت 1:3 AM  توسط محمد  | 

 

داشتم بی هدف در لغات دیکشنری موبایلم پرسه میزدم ( ! ) که چشمم به کلمه Lycanthrope افتاد. ابتدا فکر کردم باید مربوط به زیست شناسی یا پزشکی یا رشته هایی از این قبیل باشد. معنی اش این بود:

" کسی که تصور میکند گرگ شده است! "

واقعا چه حس عجیبی است که آدم احساس کند گرگ شده. اصلا یعنی چه؟ چطور میشود که آدم احساس کند گرگ شده؟ برای چند لحظه چشمانم را بستم , تمرکز کردم و خواستم تصور کنم که گرگ شده ام !

گیج شدم. نمیدانستم باید چطور شود. باید احساس کنم که ظاهرم شبیه گرگ شده یا اینکه حس درنده خویی به من دست بدهد؟ یا اینکه وقتی به یک گله گوسفند فکر می کنم, لذت ببرم ؟!

از ناملموس و غیر قابل درک بودن این احساس یاد یک خاطره افتادم.

 

چند روز بعد از ماه رمضان امسال با یکی از دوستانم مشغول قدم زدن بودیم. در حال صحبت درباره غذاهای چرب و کالری و مسائلی از این قبیل بودیم که دوستم حرف عجیب و در عین حال جالبی زد. خوب توجه کنید:

گفت چند روز است که احساس میکند جداره داخلی معده اش را یک لایه یک سانتیمتری چربی پوشانده است !

چند لحظه بیشتر طول نکشید که هزاران علامت سوال در ذهنم بوجود آمد.

که چطور میشود این اتفاق بیفتد و یک لایه یک سانتیمتری چربی جداره داخلی معده انسان را بپوشاند. اصلا اگر هم اتفاق افتاد , مگر میشود آن را حس کرد؟ یا اینکه چطور فهمید که این لایه از جنس چربی است ؟ اصلا از کجا فهمید که در معده اش است و در روده اش نیست؟ یا از همه عجیب تر اینکه از کجا فهمید این لایه یک سانتیمتر است و مثلا پنج سانتیمتر نیست؟ یا ...

ازش پرسیدم که چطور فهمیدی این حس عجیب مربوط به لایه یک سانتیمتری چربی در جداره داخلی معده ات است؟

جواب قانع کننده ای نداشت. البته حق هم داشت. معمولا نمیتوان دلایل شناخت احساسات مختلف را به این راحتی توضیح داد. مثلا اگر کسی از ما بپرسد که از کجا فهمیدی که دلت درد میکند نمیشود جوابش را داد. فقط میتوان گفت: "خوب درد میکنه دیگه. دارم دردو احساس میکنم "

اگر کسی از ما بپرسد که از کجا میدونی که تب داری , خوب دماسنج را نشانش میدهیم و همه چیز حل میشود. ولی درد سنج که نداریم. احساسی است در درون خودمان, که فقط خودمان درکش میکنیم و مقدارش را متوجه میشویم و قابل توضیح و اندازه گیری نیست که از کجا میفهمیم که این حس درد است و مثلا لذت نیست!

احساسات تکراری و روزمره ای مثل درد و لذت و علاقه و نفرت را هم نمیتوان به این راحتی توضیح داد, چه برسد به توضیح احساس لایه یک سانتیمتری چربی, آن هم در جداره داخلی معده!!!

 

پ.ن ۱ : حدود یک سال پیش در یک مجلس عمومی به یک نفر که مشغول توضیح دادن موضوعی بود گیر دادم که یکی از آن احساس های عجیبش را توضیح دهد. آخر آن موقع فکر میکردم آدم باید از همه چیز سر در بیاورد. یک معذرت خواهی طلبش

 

پ.ن ۲ : دیدید آدمهایی رو که تو فیلمها از دوستاشون یا پدر و مادرشون میپرسن که " از کجا بفهمیم عاشق شدیم؟ " یا میپرسن عشق چیه؟ همه اندر خم این کوچه مانده اند

در واقع... مانده ایم

+ نوشته شده در  5 Feb 2008ساعت 1:44 AM  توسط محمد  | 

احتمالا در مورد طراح لوگوی گوگل شما هم چیزهایی شنیده اید.

برای دیدن چند اثر از مجموعه طراحی های خانم Ruth kedar اینجا را کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در  21 Jan 2008ساعت 1:32 AM  توسط محمد